و این بار تنهاتر و بی کس تر از همیشه
شدم مثل یه شمع روشن که زره زره داره اب میشه
شدم مثل یه مداد توی مداد تراش که حرچقدر میچرخونیش بیشتر از بین میره
من دارم تموم میشم اینرو خوب میتونم حس کنم
به خودم گفتم بیا فراموشش کنن
به خودم گفتم دیگه بش فکر نکنم
ولی انگار هر چی بیشتر باخودم کلنجار میرم
از یادم که نمیره هیچ
ذهنمم بیشتر به خودش مشعول میکنه
دیگه به ته خط رسیدم
دیگه نمیدنم چکار کنم
فقط یه چیز برام مونده بود
عقلم
که انگار کم کم دارم دیونه هم میشم
خدایا خلاصم کن
وقتشو برسون..........
شاید دلیل این ندونستنم این باشه که اصلن فکر نمی کردم
که یه روزی مجبور بشم این کارو بکنم
شاید به خاطر اینه که یه همچین چیزی رو
حتی توی خوابم برای خودم تصور نمیکردم
شاید به خاطر اینه که بیش از حد به عشق اعتماد داشتم
شایدم از سادگیمه
اگه می دونستم که یه روزی باید یه همچین تاوان سنگینی پس بدم
زودتر تمرین فراموش کردنو شروع میکردم 
راستی
چی میشه که عشق که زیباترین هدیه ی خداونده یه روزی تبدیل میشه به نفرت
امثال من محکوم به فراموش کردنن
هرچقدر هم که این کار نشودنی باشه
فقط یه چیزی رو نمیدنم
این که میتونم نمیتونم
سخته ........
